Archive for اردیبهشت, ۱۳۹۵

سه شعر از خانم شراره مافی

 

[ad_1] پنج‌شنبه ۹ اردیبهشت‌ماه سال ۱۳۹۵ ساعت ۱۱:۰۱ ق.ظ مرا، دیوانه بخوان وقتی می آیی! کسالتِ ساعت را پاک کن! به سیمِ آخر بزن؛ مثل سنتوری که چنگ می زند به وقتِ دیدار! * یک رُز ، لای موهایم کاشتم و دلتنگی هایم را به دورترین رنج زاران بردم…

یک‌شب، به تو خواهم رسید

 

[ad_1] پنج‌شنبه ۹ اردیبهشت‌ماه سال ۱۳۹۵ ساعت ۱۱:۰۱ ق.ظ یک‌شب؛ به دست‌هایَ‌ت خواهم رسید از آن آغوش خواهم ساخت وُ خود را، در آغوشِ تو خواهم دید یک‌شب، به موهایَ‌ت خواهم رسید  از آن تا خدا بالا خواهم رفت به لب‌هایَ‌ت، وَ از آن بوسه خواهم چید   به…

دو کلمه

 

[ad_1] پنج‌شنبه ۹ اردیبهشت‌ماه سال ۱۳۹۵ ساعت ۱۱:۱۸ ق.ظ دنبال دو کلمه می گشتم دو کلمه مانند پچ پچ دو برگ در گوش هم یا زمزمه ی دو لب در جست و جوی یک بوسه   دنبال دو کلمه می گشتم مانند دو گوشواره که آویزه ی گوشـت کنم…

بی‌تو چه کنم!?

 

[ad_1] پنج‌شنبه ۹ اردیبهشت‌ماه سال ۱۳۹۵ ساعت ۱۱:۲۴ ق.ظ تو درخت تنومندی هستی که شاخه‌هایت در هر بهار چلچله‌ها را به مهمانی فرا می‌خواند بی‌ادعا و بی‌منت و من بی‌ تو ریشه‌ی خشکی هستم که تمام خاک سرزمین مان را از شمال تا جنوب در جست‌وجوی قطره‌ای آب می‌پیماید…

غمگینم! تا یادم نرفته بگویم، دوستت دارم!

 

[ad_1] خوبم! خیلی خوب. مگر می‌شود به فکر تو بود وُ خوب نبود تو را خیال داشت وُ بد بود من خوبم قشگِ عزیز   راستی تا یادم نرفته بگویَ‌م، دوستت دارم نه مثل دیروز نه مثل امروز نه حتا مثلِ اولِ سطر وُ حالِ حالا نــــــــه! الان، تو را…

می خواستم پرنده باشی

 

[ad_1] سه‌شنبه ۷ اردیبهشت‌ماه سال ۱۳۹۵ ساعت ۰۶:۲۷ ب.ظ می خواستم پرنده باشی پر بکشی و هرگز برنگردی. حالا سال هاست در من لانه کرده ای شاخه هایم را شکسته ای هر شب خواب هایم را ریخت و پاش می کنی و هر روز نوک می زنی به زندگی…

پای دوست داشتنت ایستادم

 

[ad_1] سه‌شنبه ۷ اردیبهشت‌ماه سال ۱۳۹۵ ساعت ۰۶:۳۱ ب.ظ زن بودم پای دوست داشتنت ایستادم. مرد نبودی شکستم، فرو ریختم و سال‌هاست که ایستاده مرده ام!   “سارا قبادی” (۰ لایک) [ad_2] لینک منبع

کاش لبت؛ لب خواب من بود!

 

[ad_1] سه‌شنبه ۷ اردیبهشت‌ماه سال ۱۳۹۵ ساعت ۰۶:۴۶ ب.ظ موهایت را که می‌بندی باد دلش می‌گیرد چشمهایت را نمی‌بندی، خواب   وقتی می‌ایستی، زمین نمی‌چرخد جهان بن‌بست می‌شود وَ هیچ کس به کارش نمی‌رسد راه رفتنَ‌ت، بیراهه را راه می‌کند وُ قدم زدنَ‌ت، پاییز را ناز   صدایت ساز…

چشم شور ستاره

 

[ad_1] سه‌شنبه ۷ اردیبهشت‌ماه سال ۱۳۹۵ ساعت ۰۲:۳۲ ب.ظ بپوش پنجره را ای برهنه! می ترسمکه چشم شور ستاره تو را نظر بزند! غزل برای لبت عاشقانه تر گفتمکه بوسه بر دهنم عاشقانه تر بزند    “زنده یاد حسین منزوی” (۰ لایک) [ad_2] لینک منبع

یک اتفاق خوب

 

[ad_1] دوشنبه ۶ اردیبهشت‌ماه سال ۱۳۹۵ ساعت ۱۱:۴۲ ق.ظ … گاهی پیش می آید که دلت یک اتفاق خوب می خواهد. اتفاقی که از روزمرگی نجاتت دهد. اتفاقی که حالت را خوب کند. حتا حاضری در هوای یخ زده ی زمستان پیاده قدم بزنی. به هوای اینکه آفتابی بتابد…