Archive for مرداد, ۱۳۹۵

صدف

 

[ad_1] چهارشنبه ۶ مرداد‌ماه سال ۱۳۹۵ ساعت ۰۴:۲۸ ب.ظ ننوازی به سرانگشت مرا ساز خموشمزخمه بر تار دلم زن که در آری به خروشم   چون صدف مانده تهی سینه ام از گوهر عشقیساز کن ساز غم امشب، که سراپا همه گوشم   کم ز مینا نیم ای دوست…

حسرتم چشم سیاه و گیسوان بور نیست

 

[ad_1] چهارشنبه ۶ مرداد‌ماه سال ۱۳۹۵ ساعت ۰۲:۲۰ ب.ظ حسرتم چشم سیاه و گیسوان بور نیست عاشقی این روزها جز وصله ای ناجور نیست   زخم‌های کهنه ام را مرهمی پیدا نشد همدمی دیگر برای این دل رنجور نیست   هیچ کس درد مرا این روزها باور نکرد چاره…

دلبری؛ حتا در بهشت زهرا

 

[ad_1] چهارشنبه ۶ مرداد‌ماه سال ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۳۴ ق.ظ دلبری؛ حتا در بهشت زهرا…   وقتی در جامه‌ی سیاهت با چشمان غم‌زده مُرده‌ای را مشایعت می‌کنی، تمام آمپلی‌فایرها لال می‌شوند و من از یاد می‌برم  جنازه‌های ترمه‌پوشی را که با صفی از لباس‌های سیاهِ بدرقه‌گر از کنارم می‌گذرند…  …

دوستت دارم بی آنکه …

 

[ad_1] سه‌شنبه ۵ مرداد‌ماه سال ۱۳۹۵ ساعت ۰۷:۲۲ ق.ظ می‌دانم نمی‌دانی چقدر دوستت دارم و چقدر این دوست داشتن همه چیزم را در دست گرفته است می‌دانم نمی‌دانی چقدر بی آنکه بدانی، می‌توانم دوستت داشته باشم، بی آنکه نگاهت کنم، بی آنکه صدایت کنم، بی آنکه حتی زنده باشم…

خیال تو

 

[ad_1] سه‌شنبه ۵ مرداد‌ماه سال ۱۳۹۵ ساعت ۰۷:۳۶ ق.ظ شاید عجیب بنظر برسد اما… زنی که در شب های کوتاه تابستان گوشه ی دنج رویاهایش می نشیند؛ خیالت را می بافد نگاهت را می بافد و از عطر بی نظیر آغوشت گره کوری بر آرزوهایش می زند،   می…

تو بودی

 

[ad_1] دوشنبه ۴ مرداد‌ماه سال ۱۳۹۵ ساعت ۰۷:۳۲ ق.ظ تو بودی که آواز را چیدی از پشت مه تو بودی که گفتی چمن می دود تو گفتی که از نقطه چین ها اگر بگذری به اَسرار خواهی رسید تو را نام بردم و ظاهر شدی تو از شعله‌ی گیسوانت…

شاید…

 

[ad_1] دریا هر شب در نهایت خود آنجا که افق معنا پیدا می کند ماه را در آغوش می گیرد زمین در انتهای پدیداریَش آنجا که چشم ها از کار افتاده می شوند بر آسمان بوسه می زند…   من و تو که بیشتر از زمین و آسمان از هم…

چه خوش صید دلم کردی

 

[ad_1] یکشنبه ۳ مرداد‌ماه سال ۱۳۹۵ ساعت ۰۱:۴۷ ب.ظ چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمی‌گیرد.   “حافظ” (۰ لایک) [ad_2] لینک منبع

درآمیختن

 

[ad_1] شنبه ۲ مرداد‌ماه سال ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۴ ق.ظ مجالبی رحمانه اندک بود وواقعه سخت نامنتظر.از بهارحظ ّ تماشائی نچشیدم،که قفسباغ را پژمرده می کند. ***از آفتاب و نفسچنان بریده خواهم شدکه لب از بوسه نا سیراب.برهنهبگو برهنه به خاکم کنندسرا پا برهنهبدان گونه که عشق را نماز می…

در رثای شاملو

 

[ad_1] شنبه ۲ مرداد‌ماه سال ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۶ ق.ظ شعری از زنده یاد فریدون مشیری در رثای احمد شاملو: راست می گفتندهمیشه زودتر از آن که بیندیشی اتفاق می افتدمن به همه چیز این دنیا دیر رسیدمزمانی که از دست می رفتو پاهای خسته ام توان دویدن نداشتچشم می…