Archive for آذر, ۱۳۹۵

به خاطر تو

 

[ad_1] سه‌شنبه ۲ آذر‌ماه سال ۱۳۹۵ ساعت ۰۱:۴۰ ب.ظ آفتاب را دوست دارمبه خاطر پیراهنت روی طناب رختباران رااگر که می باردبر چتر آبی توو چون تو نماز می خوانیمن خداپرست شده ام.   “بیژن نجدی” بیژن نجدی (زاده ۲۴ آبان ۱۳۲۰ در خاش – درگذشت ۴ شهریور ۱۳۷۶…

تنهایی‌ام را به کدام پنجره بگویم

 

[ad_1] پنج‌شنبه ۲۷ آبان‌ماه سال ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۲۳ ق.ظ تنهایی‌ام را به کدام پنجره بگویم که فردا صبح چشم در چشم آفتاب رسوایم نکند! دوست داشتنم را به کدامین خیال گره بزنم تا طناب دار بی کسی را دور گردنم نبافد! و از دردهایم برای کدام ابر بگویم تا…

شعری شبیه تو

 

[ad_1] پنج‌شنبه ۲۰ آبان‌ماه سال ۱۳۹۵ ساعت ۱۱:۲۵ ق.ظ مداد بوی چوب کاغذ بوی خاک و لحظه ها بوی دلتنگی می دهند واژه ها اما مدام عطر یاد تو را روی دفترم می پاشند و بی هیچ تمهیدی شعری شبیه تو از سرانگشتانم چکه می کند.   “ماندانا پیرزاده”…

یک دریا غربت

 

[ad_1] پنج‌شنبه ۲۰ آبان‌ماه سال ۱۳۹۵ ساعت ۱۱:۳۶ ق.ظ من مانده ام با یک دریا غربت افق تا افق فاصله وُ جایت که حتی یک لحظه هم خالی نیست چشم دوخته ام به انتظار آن اتفاق تماشایی وُ تاب می آورم. خدا را چه دیدی شاید هم آمدی وُ…

نامیرا شده ام

 

[ad_1] سه‌شنبه ۱۸ آبان‌ماه سال ۱۳۹۵ ساعت ۰۷:۳۴ ق.ظ نامیرا شده ام همه ی احساس های خوب دنیا را فراموش کرده ام می دانم تاس هم که بیندازم جفت شیش نمی آورم فقط تو که نشسته ای و امید می بافی مرا کلافه می کنی! می شود کمی آن…

تا چشم کار می‌کند تو را نمی‌بینم!

 

[ad_1] پنج‌شنبه ۲۰ آبان‌ماه سال ۱۳۹۵ ساعت ۰۷:۲۳ ق.ظ تا چشم کار می‌کند تو را نمی‌بینم. از نشان‌هایی که داده‌اند باید همین دور و برها باشی زیر همین گوشه از آسمان که می‌تواند فیروزه‌ای باشد جایی در رنگ‌های خلوت این شهر در عطر سنگین همین ماه که شب بوها…

رفتن، گاهی همه چیز را خراب می‌کند!

 

[ad_1] شهر همان شهر است خیابان همان خیابان کافه همین میز است میز همین صندلی که تو روی آن نشسته ای اما دیگر نه من آن مرد سابقم نه تو آن فکری که هر شب کلافه ام می کند حالا که آمده ای رو به روی هم می نشینیم لبخند…

برای خستگی چشم های تو

 

[ad_1] سه‌شنبه ۱۸ آبان‌ماه سال ۱۳۹۵ ساعت ۰۷:۴۲ ق.ظ همه ی خواب های عمیقم را بر می دارم – حتی کودکانه ترین‌شان را از دورترین سالهای زندگی ام – به بال نسیم می بندم به ایوان بیا و همه ی خواب های مرا نفس بکش عزیز بی نیاز من!…

دوستت دارم

 

[ad_1] سه‌شنبه ۱۸ آبان‌ماه سال ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۸ ق.ظ دوستت دارم … باید در چشمان نگریست، یا در گوش‌ها گفت؟ جنبش انگشتانت که به روی هم انباشته شده بود و مروارید چشمانت دلیل بود؟   در عصر یک پاییز در اتوبوس بودیم دورمان دیوار شیشه‌ای سبز … سبزی شیشه‌ها،…

تمام دست تو روز است

 

[ad_1] چهارشنبه ۱۹ آبان‌ماه سال ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۰۳ ق.ظ تمام دست تو روز است و چهره‌ات گرما نه سکوت دعوت می‌کند و نه دیر است دیگر باید حضور داشت در روز در خبر در رگ و در مرگ…   از عشق اگر به زبان آمدیم فصلی را باید برای…

Page12بعد