Posts Tagged ‘اشعار نیکی فیروزکوهی’

صدایم کن

 

[ad_1] چهارشنبه ۴ اسفند‌ماه سال ۱۳۹۵ ساعت ۰۹:۰۴ ق.ظ صدایم کن اعجاز من همین است نیلوفر را به مرداب می‌‌بخشم باران را به چشم‌های مردِ خسته شب را به گیسوانِ سیاهِ سیاهِ خودم و تنم را به نوازشِ دست‌هایِ همیشه مهربانِ تو صدایم کن تا چند لحظه ی دیگر…

عبورم ده

 

[ad_1] شنبه ۳۰ بهمن‌ماه سال ۱۳۹۵ ساعت ۱۱:۲۵ ب.ظ … عبورم ده از ازدحامِ خیابانی که بی‌ تفاوتی‌ سایه‌ها و آدم ها مرا به وسعتِ سالیانِ دراز پیر می‌‌کند و خسته… عبورم ده‌ مرا به گوشه‌ای امن برسان تا چشمانِ همیشه مشتاقِ من به زندگی‌ زوالِ آفتاب و آینه…

دستش را بگیر

 

[ad_1] سه‌شنبه ۹ شهریور‌ماه سال ۱۳۹۵ ساعت ۰۷:۴۸ ق.ظ دستش را بگیر با عشق نوازشش کن دعوتش کن به یک رقص بگذار با قدم‌هایی که به سویِ تو می آید از خودش دور شود شاید نمیدانی آغوش یک مرد گاهی دنیایِ زنی را خراب می کند گاهی، آباد دستش…

مثل یک کویر نشین

 

[ad_1] چهارشنبه ۲۰ مرداد‌ماه سال ۱۳۹۵ ساعت ۱۲:۳۴ ب.ظ مثل یک کویر نشین اسبی داشته باشم و عاشق یک ستاره باشم شب که شد تو در آسمان می‌درخشی من مثل دیوانه ها  می‌تازم می‌تازم می‌تازم تا جایی‌ که تکلیفِ  شب را با ستاره‌اش روشن کنم بگذار فرزندانِ ما بگویند…

پناهت می دهم

 

[ad_1] پنج‌شنبه ۲۴ تیر‌ماه سال ۱۳۹۵ ساعت ۱۰:۴۱ ق.ظ پناهت می دهم. این آغوش به اندازه تمام تنهایی های تو باز است. بگذار خیال خام یک شهر هرز بپرد. بگذار تو را عریان آویزه خوابشان کنند. بگذار سینه بی ستاره مرا نفرین کنند. بگذار عشق ما ساحره ای شود…

صبح جمعه ات به خیر

 

[ad_1] پنج‌شنبه ۲۴ تیر‌ماه سال ۱۳۹۵ ساعت ۱۱:۰۴ ق.ظ صبح جمعه ات به خیر هر کجا هستی، به یاد من باش   من با تو چای نوشیده ام، سفرها کرده ام، از جنگل، از دریا، از آغوش تو شـــعرها نوشته ام   رو به آسمان آبی پر خاطره از…

یاد تو

 

[ad_1] دوشنبه ۲۰ اردیبهشت‌ماه سال ۱۳۹۵ ساعت ۰۲:۲۱ ب.ظ امروز که اینجا آفتابی بود بیشتر از همیشه یاد تو بودم. نه به خاطر خورشید زیبایش یا دلچسبی  گرمایش؛ یا به خاطر اینکه تعطیلی بود و من تمام روز لم داده بودم و کتاب می خواندم؛ نه به یاد تو…

سفرهای تنهایی

 

[ad_1] یکشنبه ۱۲ اردیبهشت‌ماه سال ۱۳۹۵ ساعت ۰۷:۴۵ ق.ظ سفرهای تنهایی همیشه بهترند کنارِ یک غریبه می‌‌نشینی قهوه ات را می‌‌خوری سرت را به پشتی‌ صندلی تکیه میدهی‌ تا وقت بگذرد به مقصد که رسیدی کیف و بارانی ات را بر میداری به غریبه ی کنارت سری تکان می‌‌دهی‌…

دست‌های من

 

[ad_1] پنج‌شنبه ۱۳ اسفند‌ماه سال ۱۳۹۴ ساعت ۰۷:۵۹ ق.ظ از دست‌های من جز این ثمری نیست: گاهی ببارم گاهی بمیرم گاهی اگر شد در حیرت واژه ی دوست داشتن تو را دوباره از نو بنویسم…   “نیکی فیروزکوهی” (۰ لایک) [ad_2] لینک منبع

دلبستگی بیهوده

 

[ad_1] دوشنبه ۱۲ بهمن‌ماه سال ۱۳۹۴ ساعت ۰۷:۲۲ ق.ظ تو از رنج‌های من برایِ فراموش کردنت چیزی نمی‌دانی هیچ کس نمی‌‌داند هیچ کس جز خودم و همان خدایی که دیگر دوستم ندارد و دیگر دوستش ندارم. مثلِ یک پلنگِ وحشی با خودم دست و پنجه نرم می‌کنم خودم با…

Page12بعد